مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

85

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سوگندت مىدهم كه فلان طعام از براى من بياور . درحال ، ديد كه ظرفى در خرجين پديد شد . آن را بدرآورد . ديد همان لونست كه خواسته بود . پس از آن طعام مىطلبيد و پديد همىگشت . آنگاه جوذر بمادر گفت : اى مادر ، پس از آن كه خوردن بانجام رسيد ، بقيت طعامها در ظرفى ديگر كن و اين ظرفها را بخرجين بازگردان . كه اين خرجين را شرط همين است و خرجين را نگاه دار و راز از همگان بپوش و بهرچيز كه محتاج شوى ، از خرجين بدرآورده ، بخور و ببخش و صدقه ده و برادران مرا نيز از اين خرجين ، طعام ده . خواه من حاضر باشم و خواه غايب . پس جوذر با مادر خود نشسته ، طعام همىخوردند كه برادرانش از همسايگان ، خبر آمدن جوذر را شنيده ، از در درآمدند . جوذر باكرام ايشان بر پاى خاست و سلام داده ، بايشان گفت : بنشينيد و بخوريد . بنشستند و بخوردند . و از رنج گرسنگى ، نزار گشته بودند و ديرگاهى طعام همىخوردند تا اينكه سير شدند . جوذر بايشان گفت : هنگام شام ، بيش از اين خوردنى از بهر شما حاضر خواهد شد . پس برادران جوذر بقيت طعامها را بيرون برده ، هر فقيرى كه بديشان ميگذشت ، بخشى به او ميدادند تا اينكه در ظرفها چيزى برجاى نماند . آنگاه ظرفها بازگرداندند . جوذر ظرفها گرفته ، بمادر بداد و به او گفت : اى مادر ، ظرفها بخرجين بنه . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شانزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جوذر بمادر گفت : ظرفها در خرجين بنه . چون هنگام شام شد ، جوذر به خانه بازگشت و از خرجين ، چهل لون طعام بدرآورد و خود بيرون آمده ، در ميان مادر و برادران بنشست و بمادر گفت : از بهر ما عشا بياور . چون مادرش بدان مكان كه خرجين در آنجا بود ، رفت ، ظرفها را پر از طعام